یه اعتراف کوچیک اینکه هیچوقت دوست نداشتم جای کسی باشم اما دوستی فاطمه فرق میکرد . انگار واقعنی باید جای مریم میبودم ... نمیدونم چرا وقتی خبر عقدش و شنیدم کلللللی ذوق مرگ شدم ولی تهش ناراحت شدم ک کاش منم تو جشن کسی که خیلی دوستش داشتم میتونستم باشم ... .
مریم از سر قضیه آقای حدادی به بعد همه دیدگاه ها رو با من به دید منفی کرده . حتی پیش قدم شدم واسه آشتی اما انگار فایده نداشت . چنان عقده ای از من به دل گرفته و غلو درباره من کرده و شایدم یکم دروغ قاطی کرده که ... نمیدونم ... به هرحال من خیلیییییی خوشحال نیستم .... کلی دلم میخواست راجع این موضوع با دانیال صحبت کنم . اما نمیدونم چرا نمیتونم ... انگار حس کنم بگه چقدر بچه است یا فلانه و ... اما من همیشه دلم میخواسته باهاش کلی صحبت کنم . راجع تمام این احساسات . فعلا نتونستم . چقدررررررم بده وقتی آدمی نتونه حرفای دلش رو به شوهرش بگه . واقعیت امر اینه من همیشه دلم مخواسته دوست صمیمی فاطمه بشم . از همون دبستان بگیر تا الان ... تی اون روزی که مادر فاطمه و دوستاش و به مدرسه آوردند تا بگن فاطمه چرا احضار جن کرده من بازم دوست داشتم منم کنارش بودم و با تموم دعواهای مامانم بازم مامانم منم میومد تا اینجور بیشتر بهش نزدیک بشم . گاهی از این همه احساسات بچگانه خودم خنده ام میگیره ... ی جورایی لجم میگیره ... ولی بعدش پیش خودم میگم این ی نیاز طبیعیه که آدمها دوست داشته باشند که دوستی کنارشون باشه با این ویژگی های شخصیتی مهم ... ی تصمیمی میخوام بگیرم الان نزدیک 6ماهه اصلا شایدم بیشتر اون فاطمه سابق نبودم ... باید بیشتر به فکر اطرافیانم باشم ... شکیبا ، ملیکا ، مامان و مهم تر از همه دانیااااال !!!!
قضیه دوستی با فاطمه و این همه غریبگی اهاش اونقدر آزارم داده که دلم هنوزم گیره ... اما چون عادت دارم فک کنم باید بگم لابد اون دوست نداره با من اشه و بیخیالش دیگه ... .
ایشالا که خوشبخت بشـــــــــــه ![]()
![]()
ما را در سایت 4.روزهای عجیب غریب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 133